برچسب:
نویسنده: پارسا حبیبی
ارو از زنش ميپرسه: از ازدواج با من مثل سگ پشيموني
يا مثل خر كيف مي كني؟![]()
برچسب:
نویسنده: پارسا حبیبی
تا دوست با هم ميرن هتل، اولي ميره توالت فرنگي، دومي مياد كتكش ميزنه!
ميگن: چرا ميزنيش؟ ميگه: من هر روز از اين چشمه آب مي خورم،
اين اومد دستشويي كرد توش ! ![]()
![]()
برچسب:
نویسنده: پارسا حبیبی
رو داشت رد مي شد، ديد دارن يه نفرو ميزنن. پرسيد:
چرا ميزنيدش؟ گفتند: فلان فلان شده ادعاي پيامبري ميكنه.
گفت: بزنيد اون دروغگو رو، من اونو نفرستادم.
برچسب:
نویسنده: پارسا حبیبی
کره الاغی با حسرت از باباش میپرسه:بابایی الاغا هم زن میگیرن؟باباش میگه آره پسرم اتفاقا تو دنیا فقط الاغا زن میگیرن !
برچسب:
نویسنده: پارسا حبیبی
هر جا شنيدي حسين، حسين مي كنند، هر چه زودتر خودتو برسون چون شام ميدن، ولي هر جا كه ديدي علي، علي مي كنند، زود دور شو چون دارند ماشين هل ميدن
برچسب:
نویسنده: پارسا حبیبی
معلم به دانش آموز: «فعل نرفتن را صرف كن!» دانش آموز: «من نمي روم، تو نمي روي، او نمي رود، ما نمي رويم، شما نمي رويد، ايشان نمي روند.» معلم: «بگو ببينم! از فعل هايي كه صرف كردي چه فهميدي؟» دانش آموز: «فهميدم همه ما همين جا هستيم و جايي نمي رويم.»
برچسب:
نویسنده: پارسا حبیبی
يك رستوران فرانسوي يك سفيد پوست داشت سالاد ميخورد، يك سياه پوست آفريقايي وارد شد و سفارش جوجه داد و علاوه بر خود جوجه، تمام استخوانهاش را هم جويد! سفيد پوست با تمسخر گفت: در كشور شما سگها چه غذايي مي خورند؟ سياه پوست با خونسردي جواب داد: معمولا سالاد
برچسب:
نویسنده: پارسا حبیبی
اولي: مرتيكه احمق به من ميگه الاغ، ميخوام ازش شكايت كنم!
دومي: اين كار رو نكن، چون ممكنه بتونه ادعاش خودش رو ثابت كنه !
برچسب:
نویسنده: پارسا حبیبی
يه روز دوتا جوجه قراره ازدواج ميزارن وقتي بزرگ ميشن هردوشون ميشن خروس
برچسب:
نویسنده: پارسا حبیبی
يه روز يه دختره از حاج آقاهه مي پرسه حاج آقاميشه پيش دوست پسرم بخوابم حاجي ميگه لااله الا الله دختره مي پرسه ميشه پيشه يه غريبه بخوابم حاج آقا ميگه استغفرالله دختره باز ميپرسه ميشه پيشه شما بخوابم حاج آقا ميگه بسم الله !
برچسب:
نویسنده: پارسا حبیبی
خانواده داشتند ميرفتند كانادا، يه دفعه يه هواپيما از توي آسمون رد ميشه، پسر به پدر ميگه: بابا، چي مي شد ما هم مثل اون آدما سوار هواپيما ميشديم؟ پدر ميگه: خفه شو، شناتو بكن
برچسب:
نویسنده: پارسا حبیبی
يه روز، يه چس ويک گوز مي رن يه مردي رو بکشند، چس به گوز مي گه: تو صداش کن، من خفش مي کنم !
برچسب:
نویسنده: پارسا حبیبی
يه روز، يه چس ويک گوز مي رن يه مردي رو بکشند، چس به گوز مي گه: تو صداش کن، من خفش مي کنم !
برچسب:
نویسنده: پارسا حبیبی
گنجشكه مي خوره به يه موتور سوار و بيهوش ميشه، به هوش كه مياد مي بينه توي قفسه، يه كم فكر مي كنه و ميگه: اي واي، كشتمش !
برچسب:
نویسنده: پارسا حبیبی
يه سيب زميني قل ميخوره ميره تو لونه ي جوجه تيغي جوجه تيغي هم داد ميزنه آخ جون داداشي از سربازي برگشته !
برچسب:
نویسنده: پارسا حبیبی
كرمه ميفته تو ظرف ماكاروني، ميگه :آخ جون! چه بمال بمالي
برچسب:
نویسنده: پارسا حبیبی
يه اسبه زنگ ميزنه سيرک ميگه با مدير سيرک کار دارم . گوشي رو ميدن به مدير سيرک اسبه بهش ميگه آقا من کار ميخوام مديره ميگه کار نيست اسبه همينطور اسرار ميکنه مدير هم انکار تا آخرش مديره ميگه کشتيمون حالا چه کار بلدي؟ اسبه ميگه احمق دارم باهات حرف ميزنم
برچسب:
نویسنده: پارسا حبیبی
یكی آزمايش ايدز ميده، جواب مثبت بوده، ميگه: عجب دوره و زمونه اي شده، آدم به دستاي خودش هم نميتونه اعتماد كنه !
برچسب:
نویسنده: پارسا حبیبی
دکتر نظام وظيفه پسر لاغري را معاينه کرد و در برگه نوشت : معاف، به دليل ضعف جسماني پسره با خوشحالي گفت : آخ جون فوري ميرم زن ميگيرم دکتره نوشت : و همچنين ضعف عقلاني
برچسب:
نویسنده: پارسا حبیبی
پيرزنه از مكه بر مي گرده تو ساكش مشروب بوده، ميگن: اين چيه؟ ميگه: من كه پا نداشتم دور خونه خدا بچرخم، يه پيك مي زدم خونه خدا دورم مي چرخيد !
برچسب:
نویسنده: پارسا حبیبی